تبلیغات در اینترنتclose
اشعار شاعران این آّب و خاک - 2




ارسال پاسخ
yalda1103 آفلاین



ارسال‌ها : 166
عضویت: 18 /9 /1391
محل زندگی: تنها اسمانمان یکی است
سن: 19
تشکرها : 230
تشکر شده : 180
اشعار شاعران این آّب و خاک
 

آخرین جرعه ی این جام

 

همه می پرسند چیست در زمزمه ی مبهم آب

چیست در همهمه ی دلکش برگ

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که تورا می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوتر

چیست در کوشش بی حاصل موج

چیست در خنده ی این جام

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری..

نه به ابر...نه به آب

نه برگ ...نه به این آبی آرام بلند

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

من به این جمله نمی اندیشم...

من مناجات درختان هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را در باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

محبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ..

همه را می شنوم...می بینم

من به این جمله می اندیشم ...به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی...تک و تنها به تو می اندیشم..

همه وقت ...همه جا

من به هرحال که باشم به تو می اندیشم

توبدان توبیا تو بمان با من

تنها تو بمان..

جای مهتاب ؛به تاریکی شب ها توبتاب

من فدای...به جای همه ی گل ها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

توبگیر...تو ببند...تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

تنها توبمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش...

فریدون مشیری


امضای کاربر :
یکشنبه 24 دی 1391 - 12:01
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از yalda1103 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shima22 / samanes /
yalda1103 آفلاین



ارسال‌ها : 166
عضویت: 18 /9 /1391
محل زندگی: تنها اسمانمان یکی است
سن: 19
تشکرها : 230
تشکر شده : 180
اشعار شاعران این آّب و خاک
 

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از ان نرگس جادو که چه بازی انگیخت

اه از ان مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار

طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می ام ده که نگارنده ی غیب

نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد

انکه پر نقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در   گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه  ببینید که با یار چه کرد


امضای کاربر :
یکشنبه 24 دی 1391 - 12:02
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از yalda1103 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shima22 / samanes /
yalda1103 آفلاین



ارسال‌ها : 166
عضویت: 18 /9 /1391
محل زندگی: تنها اسمانمان یکی است
سن: 19
تشکرها : 230
تشکر شده : 180
اشعار شاعران این آّب و خاک
وقتی که سیم حکم کند زر خدا شود

وقتی دروغ داور هر ماجرا شود

وقتی هوا،هوای تنفس،هوای زیست

سرپوش مرگ؛ بر سر صدها صدا شود

وقتی در انتظار یکی پاره استخوان

هنگامه ز جنبش دمها به پا شود

وقتی به بوی سفره همسایه؛ مغز و عقل

بی اختیار معده شود اشتها شود

وقتی که سوسمار صفت پیش افتاب

یه رنگ،رنگها شود و رنگها شود

وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم

رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود

بگذار در بزرگی این منجلاب یاس

دنیای من به کوچکی انزوا شود

 

سیمین بهبهانی

امضای کاربر :
یکشنبه 24 دی 1391 - 12:05
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از yalda1103 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shima22 / samanes /
yalda1103 آفلاین



ارسال‌ها : 166
عضویت: 18 /9 /1391
محل زندگی: تنها اسمانمان یکی است
سن: 19
تشکرها : 230
تشکر شده : 180
اشعار شاعران این آّب و خاک
بچه ها من این فروم رو تازه دیدم
یکمی ذوق زده شدم..

 

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می افتادم از غم

به تدبیرش امید ساحلی بود

دلی همدرد و یاری مصلحت بین

که استظهار هر اهل دلی بود

ز من ضایع شد اندر کوی جانان

چه دامن گیر یا رب منزلی بود

هنر بی عیب حرمان نیست لیکن

ز من محروم تر کی سائلی بود

براین جان پریشان رحمت ارید

که وقتی کاردانی کاملی بود

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

حدیثم نکته ی هر محفلی بود

مگو دیگر که حافظ نکته دان است

که ما دیدیم و محکم جاهلی بود




امضای کاربر :
یکشنبه 24 دی 1391 - 12:07
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از yalda1103 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shima22 / samanes /
yalda1103 آفلاین



ارسال‌ها : 166
عضویت: 18 /9 /1391
محل زندگی: تنها اسمانمان یکی است
سن: 19
تشکرها : 230
تشکر شده : 180
اشعار شاعران این آّب و خاک
شب سردی است و من افسرده

راه دوری است  و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

 

میکنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من ادم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

 

نیست زنگی که بگوید برمن

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چه تاریک است



امضای کاربر :
یکشنبه 24 دی 1391 - 12:07
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از yalda1103 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shima22 / samanes /
elham20 آفلاین



ارسال‌ها : 4114
عضویت: 16 /9 /1391
محل زندگی: mashhad
سن: 20
شناسه یاهو: lili.water72@yahoo.com
تشکرها : 2397
تشکر شده : 3157
اشعار شاعران این آّب و خاک

نام شعر : اي نزديك 

در نهفته ترين باغ ها ، دستم ميوه چيد.
و اينك ، شاخه نزديك ! از سر انگشتم پروا مكن.
بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست ، عطش آشنايي است.
درخشش ميوه ! درخشان تر.
وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.
دورترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند.
پنهان ترين سنگ 

سايه اش را به پايم ريخت.
و من ، شاخه نزديك !
از آب گذشتم ، از سايه بدر رفتم.
رفتم ، غرورم را بر ستيغ عقاب- آشيان شكستم 
و اينك ، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام.
خم شو ، شاخه نزديك!




امضای کاربر : [hr]لبخند بزن؛
برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند،
تجربه ثابت کرده است که گاه قوسی کوچک ، میتواند معماری بنایی را نجات دهد.
یکشنبه 24 دی 1391 - 14:01
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از elham20 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: samanes /
maybody آفلاین



ارسال‌ها : 1142
عضویت: 14 /1 /1391
محل زندگی: میبد
سن: 24
تشکرها : 1911
تشکر شده : 2620
اشعار شاعران این آّب و خاک
باران که گذشت
دلم پرواز می خواهد...
دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد...
دلم آواز می خواهد...
دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد...
دلم بی رنگ و بی روح است...
دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد ...

امضای کاربر : منتظر نمان پرنده ای بیاید و پروازت دهد , در پرنده شدن خویش بکوش! دکتر شریعتی
پنجشنبه 17 اسفند 1391 - 22:50
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از maybody به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shima22 / yalda1103 /
alirezaa آفلاین



ارسال‌ها : 18
عضویت: 18 /12 /1391
محل زندگی: neyshabor
سن: 24
تشکرها : 166
تشکر شده : 20
اشعار شاعران این آّب و خاک
ای مرا آزرده از خود گر پشیمانی بیا 
نغمه های ناموفق گر نمیخوانی بیا 
تا که سر پیچیدی از راه وفا گفتم برو 
جز وفا اگر راهی نمیدانی بیا 
یک نفس با من نبودی مهربان ای سنگدل 
زان همه نا مهربانی گر پشیمانی بیا 
تاب رنجوری ندارم در پی رنجم مباش 
گر نمیخواهی که جانم را برنجانی بیا 
خود تو دانی درد ها بر جان من بگذاشتی 
تا نفس دارم اگر در فکر درمانی بیا 
دشمن جانم تو بودی درد پنهانم ز توست 
با همه این شکوه ها گر راحت جانی بیا 





امضای کاربر : ای سعدی کجایی که ببینی این روز ها بنی آدم ابزار یکدیگرند......
جمعه 18 اسفند 1391 - 19:35
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از alirezaa به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: maybody / yalda1103 /
ark آفلاین



ارسال‌ها : 821
عضویت: 27 /2 /1391
محل زندگی: تهران
سن: 24
شناسه یاهو: ark.flame@yahoo.com
تشکرها : 1220
تشکر شده : 1037
اشعار شاعران این آّب و خاک
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت/بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام،
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش/ اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام.

امضای کاربر :

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست / پیرهن چاک و غزل سرای و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان / نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین / گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنان باده شبگیر دهند / کافر عشق بود گر نشود باده پرست




چهارشنبه 30 اسفند 1391 - 23:45
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از ark به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: nazi / shima22 /
elham20 آفلاین



ارسال‌ها : 4114
عضویت: 16 /9 /1391
محل زندگی: mashhad
سن: 20
شناسه یاهو: lili.water72@yahoo.com
تشکرها : 2397
تشکر شده : 3157
اشعار شاعران این آّب و خاک
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی



عهد نابســـتن از آن به که ببندی و نپایی



دوســـتان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم



باید اول بتو گفــ-ـتن که چنین خوب چرایی



ای که گفتــی مرو اندر پی خوبـــان زمانه



ما کجـــــائیم در این بهر تفکر تو کجـــایی



عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت



همه سهـــل است تحـــمل نکنم بار جـــدایی



حلقــه بر در نتــــوانم زدن از بیم رقیبـــان



این توانـــم که بیــایم ســر کویت بگدایــــی



آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان



که دل اهل نظر برد که سریست خدایی



گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم



چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی



شمع را باید از این خانه برون بردن وکشتن



تا که همسایه نداند که تو در خانه ی مایی



کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان



پرتو روی تو گوید که تو در خانه ی مایی



پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند



تو بزرگی و در آئینه ی کوچک ننمایی



سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد



که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی


امضای کاربر : [hr]لبخند بزن؛
برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند،
تجربه ثابت کرده است که گاه قوسی کوچک ، میتواند معماری بنایی را نجات دهد.
پنجشنبه 01 فروردین 1392 - 11:31
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از elham20 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: setare /
setare آفلاین



ارسال‌ها : 553
عضویت: 29 /3 /1391
محل زندگی: بهشت
سن: 20
شناسه یاهو: A&S
تشکرها : 719
تشکر شده : 627
اشعار شاعران این آّب و خاک
منوچهری را مسطمی است در توصیف نوروز که بند اول آن چنین است: 

آمد نوروز و هم از بامداد 

آمدنش فرخ و فرخنده باد

باز جهان خرم و خوب ایستاد

مرد زمستان و بهاران بزاد

زابر سیاه روی سمن بوی داد

گیتی گردید چو دارالقرار

و در مسمطی دیگر نیز وصف نوروز کرده است: 

نوروز بزرگم بزن‌ای مطرب نوروز

زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

برزن غزلی نغز و دل‌انگیز و دل‌افروز

ور نیست تو را بشنو از مرغ نوآموز

کاین فاخته زان کوز و دگر فاخته زان کوز

بر قافیه‌ی خوب همی خواند اشعار

امضای کاربر :
شنبه 03 فروردین 1392 - 14:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از setare به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: majid1 /
elham20 آفلاین



ارسال‌ها : 4114
عضویت: 16 /9 /1391
محل زندگی: mashhad
سن: 20
شناسه یاهو: lili.water72@yahoo.com
تشکرها : 2397
تشکر شده : 3157
اشعار شاعران این آّب و خاک





بعضی آدم ها جلد
زرکوب دارند. بعضی
جلد سخت و ضخیم و
بعضی جلد نازک، بعضی
جلد سیمی و فنری
هستند. بعضی اصلاً
جلد ندارند. بعضی از
آدم ها با کاغذ کاهی
چاپ می شوند و بعضی
با کاغذ خارجی. بعضی
از آدم ها ترجمه شده
اند.



بعضی از آدم ها تجدید
چاپ می شوند و بعضی
از آدم ها فتوکپی یا
رونوشت آدم های
دیگرند. بعضی از آدم
ها با حروف سیاه چاپ
می شوند و بعضی از
آدم ها صفحات رنگی
دارند.



بعضی از آدم ها عنوان
و تیتر دارند، فهرست
دارند و روی پیشانی
بعضی از آدم ها نوشته
اند: حق هرگونه
استفاده ممنوع و
محفوظ است.



بعضی از آدم ها قیمت
روی جلد دارند. بعضی
از آدم ها با چند
درصد تخفیف به فروش
می رسند و بعضی از
آدم ها بعد از فروش
پس گرفته نمی شوند.



بعضی از آدم ها را
باید جلد گرفت، بعضی
از آدم ها جیبی هستند
و می شود آن ها را
توی جیب گذاشت، بعضی
از آدم ها را می توان
در کیف مدرسه گذاشت.



بعضی از آدم ها
نمایشنامه اند و در
چند پرده نوشته می
شوند.



بعضی از آدم ها فقط
جدول و سرگرمی و
معمّا دارند و بعضی
از آدم ها فقط
معلومات عمومی هستند.



بعضی از آدم ها خط
خوردگی دارند و بعضی
از آدم ها غلط چاپی
دارند. بعضی از آدم
ها زیادی غلط دارند و
بعضی غلط های زیادی!



از روی بعضی از آدم
ها باید مشق نوشت و
از روی بعضی از آدم
ها باید جریمه نوشت.
و با بعضی از آدم ها
هیچ وقت تکلیف ما
روشن نیست.



بعضی از آدم ها را
باید چند بار بخوانیم
تا معنی آن ها را
بفهمیم و بعضی از آدم
ها را باید نخوانده
دور انداخت.



بعضی از آدم ها قصّه
هایی هستند که مخصوص
نوجوانان نوشته می
شوند و بعضی مخصوص
بزرگسالان. بعضی از
آدم هایی که مخصوص
نوجوانان نوشته می
شوند خیلی کودکانه و
سطحی هستند...!

امضای کاربر : [hr]لبخند بزن؛
برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند،
تجربه ثابت کرده است که گاه قوسی کوچک ، میتواند معماری بنایی را نجات دهد.
شنبه 03 فروردین 1392 - 14:57
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از elham20 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: setare / yalda1103 /
setare آفلاین



ارسال‌ها : 553
عضویت: 29 /3 /1391
محل زندگی: بهشت
سن: 20
شناسه یاهو: A&S
تشکرها : 719
تشکر شده : 627
اشعار شاعران این آّب و خاک
غزل
 



باباطاهر

 

دلا در عشق تو صد دفترستم


که صد دفتر ز کونین ازبرستم




منم آن بلبل گل ناشکفته


که آذر در ته خاکسترستم




دلم سوجه ز غصه وربریجه


جفای دوست را خواهان ترستم




مو آن عودم میان آتشستان


که این نه آسمانها مجمرستم




شد از نیل غم و ماتم دلم خون


بچهره خوشتر از نیلوفرستم




درین آلاله در کویش چو گلخن


بداغ دل چو سوزان اخگرستم




نه زورستم که با دشمن ستیزم


نه بهر دوستان سیم و زرستم




ز دوران گرچه پر بی جام عیشم


ولی بی دوست خونین ساغرستم




چرم دایم درین مرز و درین کشت


که مرغ خوگر باغ و برستم




منم طاهر که از عشق نکویان


دلی لبریز خون اندر برستم




 


امضای کاربر :
دوشنبه 05 فروردین 1392 - 13:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از setare به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shima22 / yalda1103 /
ark آفلاین



ارسال‌ها : 821
عضویت: 27 /2 /1391
محل زندگی: تهران
سن: 24
شناسه یاهو: ark.flame@yahoo.com
تشکرها : 1220
تشکر شده : 1037
اشعار شاعران این آّب و خاک
چه داند عشق جزئی کل خود را /مگر هم کل کند رهنمونم
بکش ای عشق کلی جزء خود را / که در کشاکش ها زبونم
ز هجرت می کشم بار جهانی / که گویی جهانی را ستونم

امضای کاربر :

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست / پیرهن چاک و غزل سرای و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان / نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین / گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنان باده شبگیر دهند / کافر عشق بود گر نشود باده پرست




جمعه 09 فروردین 1392 - 00:23
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 3 کاربر از ark به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shima22 / yalda1103 / majid1 /
shima22 آفلاین



ارسال‌ها : 1668
عضویت: 23 /8 /1391
محل زندگی: mashhad
سن: 20
تشکرها : 1144
تشکر شده : 1631
اشعار شاعران این آّب و خاک
امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره می بارد 
در سکوت سپید کاغذ ها 
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم 
شرمگین از شیار خواهش ها 
پیکرش را دوباره میسوزد 
عطش جاودان آتش ها 
آریٰ،آغاز دوست داشتن است 
گرچه پایان راه ناپیداست 
من به پایان دگر نیندیشیدم 
که همین دوست داشتن زیباست 
از سیاهی چراغ حذر کن 
شب پر از قطره های الماس است 
آنچه از شب بجای میماند 
عطر سکرآور گل یاس است 
بگذار گم شوم در تو 
کس نیابد دگر نشانه من 
روح سوزان و آه مرطوبت 
بوزد بر تن ترانه من 
بگذار زین دریچه باز 
خفته در پرنیان رویاها 
با پر روشنی سفر گیرم 
بگذرم از حصار دنیاها 
دانی از زندگی چه میخواهم 
من تو باشم ،تو،پای تا سر تو 
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ،بار دیگر تو 
آنچه در من نهفته دریاییست 
کی توان نهفتنم باشد 
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد 
بس که لبریزم از تو ،میخواهم
بدوم در میان صحراها 
سر بکوبم به سنگ کوهستان 
تن بکوبم به موج دریاها 
بس که لبریزم از تو ،میخواهم
چون غباری زخود فرو ریزم 
زیر پای تو سر نهم آرام 
به سبک سایه تو آویزم 
آریٰ،آغاز دوست داشتن است 
گرچه پایان راه ناپیداست 
من به پایان دگر نیندیشیدم 
که همین دوست داشتن زیباست 



                                                                               فروغ


امضای کاربر : در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست
و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست..
شنبه 10 فروردین 1392 - 13:25
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از shima22 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: majid1 / samanes /
elham20 آفلاین



ارسال‌ها : 4114
عضویت: 16 /9 /1391
محل زندگی: mashhad
سن: 20
شناسه یاهو: lili.water72@yahoo.com
تشکرها : 2397
تشکر شده : 3157
اشعار شاعران این آّب و خاک
تنها



غمگین

نشسته با ماه

در خلوت ساکت شبانگاه

اشکی به رخم دوید ناگاه

روی تو شکفت در سرشکم



دیدم که هنوز عاشقم آه
فریدون مشیری



امضای کاربر : [hr]لبخند بزن؛
برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند،
تجربه ثابت کرده است که گاه قوسی کوچک ، میتواند معماری بنایی را نجات دهد.
شنبه 10 فروردین 1392 - 15:31
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از elham20 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: samanes /
samanes آفلاین



ارسال‌ها : 330
عضویت: 24 /11 /1391
محل زندگی: تهران
سن: 21
شناسه یاهو: samaneh_are
تشکرها : 828
تشکر شده : 359
اشعار شاعران این آّب و خاک
هرگز نبوده ام

 
در آغاز با من بود

گم بود

نبود پیدا در من اما . . .

بود

جاودانگی مرگ در تمنای زندگی

و تمام غفلت

اندیشیدن

به یک مسئله بود

بودن یا نبودن

از آغاز او بود

و من هرگز نبوده ام.

امضای کاربر : معمار همان است که از عشق بنا ساخت
 باقی همه طراحی غفلت بود و هندسه ی درد
جمعه 16 فروردین 1392 - 00:22
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از samanes به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shima22 /
samanes آفلاین



ارسال‌ها : 330
عضویت: 24 /11 /1391
محل زندگی: تهران
سن: 21
شناسه یاهو: samaneh_are
تشکرها : 828
تشکر شده : 359
اشعار شاعران این آّب و خاک


و...اما...






عاقبت



درمیان دقیقه ای

تمام خواهم شد

وخاطراتم چون خاک گور

در دست باد

دست به دست فراموش می شود

هیچگاه پیدا نبوده

این گم نامعلوم

رفتن از آغاز در انتظار بوده است

لحظه ای عقب گرد

رد پایت را خاک پر کرده

به جلو که می نگری

این بار خودت

خودت را فراموش کرده ای

و باور میکنی

زیستن در اندوه خیس درد

اتفاقی ساده بوده است


امضای کاربر : معمار همان است که از عشق بنا ساخت
 باقی همه طراحی غفلت بود و هندسه ی درد
جمعه 16 فروردین 1392 - 00:22
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
samanes آفلاین



ارسال‌ها : 330
عضویت: 24 /11 /1391
محل زندگی: تهران
سن: 21
شناسه یاهو: samaneh_are
تشکرها : 828
تشکر شده : 359
اشعار شاعران این آّب و خاک
دیوار تنهایی




ارش

کمانت را بگذار

مرزهای عشق جدا نشدنی است

چقدر دیوار تنهایی بلند میشود

وقتی

بارش بارانی بغض الود

بر ذهن سبز جنگل

زایش مرداب مرگ الود را معلول میشود

بگذار کمانت را

در خاک

بی بهانه سبز میشود

درختی که دستهایش قنوت به اسمان بسته

بیگمان

ارزویش این است

دستهایش به شکوفه بنشیند.


امضای کاربر : معمار همان است که از عشق بنا ساخت
 باقی همه طراحی غفلت بود و هندسه ی درد
جمعه 16 فروردین 1392 - 00:25
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از samanes به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shima22 /
samanes آفلاین



ارسال‌ها : 330
عضویت: 24 /11 /1391
محل زندگی: تهران
سن: 21
شناسه یاهو: samaneh_are
تشکرها : 828
تشکر شده : 359
اشعار شاعران این آّب و خاک
سلام باران!







باران حدیث گریه را سر
کن


من با تمام خاطرات ابری
ام


در خشکسال
عاطفه



جا مانده ام



بنگر!


یک جرعه از اشک زلال خویش را
ارزانی من کن!


باران!

هوای ابری دلها

در انتظار نغمه های جاودان
تست


بر این دیار بکر بی
آواز


یک های هوی دیگری بر کن!


امضای کاربر : معمار همان است که از عشق بنا ساخت
 باقی همه طراحی غفلت بود و هندسه ی درد
جمعه 16 فروردین 1392 - 00:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
samanes آفلاین



ارسال‌ها : 330
عضویت: 24 /11 /1391
محل زندگی: تهران
سن: 21
شناسه یاهو: samaneh_are
تشکرها : 828
تشکر شده : 359
اشعار شاعران این آّب و خاک
برای جاودانه






مرجع ضمایر
تمام شعرهای من خداست


-
همو که هست ونیست !–

آن خدا که دست
های مهربانی اش


گاه در زمین
وگاه در هواست


صورت
زمینی اش


نام نامی تمام ناتمام من

نام آن که حک
شده درون جان وتن


شور پرشرار
ناب


شعر خوب
آفتاب


ناز شاه
شهسوار لحظه ها....



بگذریم

نام
آسمانی اش خداست!




امضای کاربر : معمار همان است که از عشق بنا ساخت
 باقی همه طراحی غفلت بود و هندسه ی درد
جمعه 16 فروردین 1392 - 00:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
elham20 آفلاین



ارسال‌ها : 4114
عضویت: 16 /9 /1391
محل زندگی: mashhad
سن: 20
شناسه یاهو: lili.water72@yahoo.com
تشکرها : 2397
تشکر شده : 3157
اشعار شاعران این آّب و خاک
دلی دیرم زعشقت گیج و ویژه

مژه برهم نهم خونابه ریژه

دل عاشق مثال چوب تر بی

سری سوزه سری خونابه ریژه

 

دلی دیرم دلی کزغم شکسته

چوکشتی بر لب دریا نشسته

همه گویند طاهر تار بنواز

صدا چون می دهد تار شکسته


بابا طاهر


امضای کاربر : [hr]لبخند بزن؛
برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند،
تجربه ثابت کرده است که گاه قوسی کوچک ، میتواند معماری بنایی را نجات دهد.
شنبه 17 فروردین 1392 - 16:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از elham20 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: samanes /
shima22 آفلاین



ارسال‌ها : 1668
عضویت: 23 /8 /1391
محل زندگی: mashhad
سن: 20
تشکرها : 1144
تشکر شده : 1631
اشعار شاعران این آّب و خاک
جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانی

بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی

صد نامه فرستادم،صد راه نشان دادم

یا نامه نمی‌خوانی یا راه نمی‌دانی 

گر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خوانم

ور راه نمی‌دانی در پنجه ی ره دانی

بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس

با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی

امضای کاربر : در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست
و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست..
سه شنبه 20 فروردین 1392 - 17:11
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از shima22 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: ark /
ark آفلاین



ارسال‌ها : 821
عضویت: 27 /2 /1391
محل زندگی: تهران
سن: 24
شناسه یاهو: ark.flame@yahoo.com
تشکرها : 1220
تشکر شده : 1037
اشعار شاعران این آّب و خاک
گل در بر و می بر کف و معشوق به کاماست /
سلطان جهانم به این روز غلام است.


گو شمع میارید در این جمع کامشب /
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است.


در مذهب ما باده حلال است ولیکن /
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است.


گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است /
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است.


در مجلس ما عطر میامیز که ما را /
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است.


از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر /
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است.


تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است /
همواره مرا کوی خرابات مقام است.


از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است /
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است.


میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز /
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است.


با محتسبم عیب مگویید که او نیز /
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است.


حافظ منشین بی می و معشوق زمانی /
کایام گل و یاسمن و عید صیام است.








امضای کاربر :

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست / پیرهن چاک و غزل سرای و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان / نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین / گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنان باده شبگیر دهند / کافر عشق بود گر نشود باده پرست




سه شنبه 11 تیر 1392 - 23:40
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
maybody آفلاین



ارسال‌ها : 1142
عضویت: 14 /1 /1391
محل زندگی: میبد
سن: 24
تشکرها : 1911
تشکر شده : 2620
اشعار شاعران این آّب و خاک
پشه‌ای در استکان آمد فرود
تا بنوشد آنچه واپس مانده بود

کودکی ـ از شیطنت ـ بازی کنان،
بست با دستش دهان استکان!

پشه دیگر طعمه‌اش را لب نزد
جست تا از دام کودک وا رهد

خشک لب، می‌گشت، حیران، راه‌جو
زیر و بالا، بسته هر سو راه او

روزنی می‌جست در دیوار و در
تا به آزادی رسد بار دگر

هر چه بر جهد و تکاپو می‌فزود
راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار سر
تا فرو افتاد خونین بال و پر

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ
لیک «آزادی» گرامی‌تر، عزیز

فریدون مشیری

امضای کاربر : منتظر نمان پرنده ای بیاید و پروازت دهد , در پرنده شدن خویش بکوش! دکتر شریعتی
جمعه 04 مرداد 1392 - 12:23
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :