ارسال پاسخ
تعداد بازدید 4278
نویسنده پیام
3digheh آفلاین


ارسال‌ها : 2455
عضویت: 16 /2 /1391
محل زندگی: تــــبریــــز
سن: 29
تشکرها : 2844
تشکر شده : 4889
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
خدایی همه ما سوتی می دهیم. ردخور ندارد سوتی های بدی هم می دهیم اما صدایش را درنمی آوریم. با اینحال بعضی وقت ها توی جمع های خودمانی تعدادی از همین سوتی ها را تعریف می کنیم. پس چرا  اینجا سوتی مان را تعریف نکنیم تا بقیه هم لبخندی بزنند؟! اینجا دقیقا برای همین کار است. البته منظور از سوتی می توانند گاف، یا هر کار، باور و فکر خنده دار یا فانتزیای جالب باشدکه وقتی یادش می افتیم خنده مان می گیرد

 شما هم اعتراف های خودتانون وبفرستید...

راستی حق کپی رایت هم آزاده ومیتونین از سوتی های بقیه هم که جایی شنیدین یا خوندین استفاده کنین(نوش جونتون) هدف آوردن لبخند حتی شده واسه چند ثانیه رو لبای قشنگتونه.






امضای کاربر : باکمترین هزینه سرنوشتان را رقم  برنید!!!برای اطلاعات بیشتر رو عکس ها کلیک کنید.






چهارشنبه 19 مهر 1391 - 10:54
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از 3digheh به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: ahoora &
3digheh آفلاین



ارسال‌ها : 2455
عضویت: 16 /2 /1391
محل زندگی: تــــبریــــز
سن: 29
تشکرها : 2844
تشکر شده : 4889
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
اولیش وخودم میگم...

یادمه 2سال پیش سرکلاس آئین نامه نشسته بودیم ،سرهنگه بعد چند قرن حرف زدن درمورد مقررات واینکه خودمون مامور خودمون باشیم واز این حرفا رو کرد به کلاس وپرسید :پس تا کی فرمون وباید 2دستی بگیریم؟

من نه گذاشتم نه بر داشتم گفتم تا وقتی که گواهینامه بگیریم....!!!

یعنی کلاس رفت رو هواااااااااااا


امضای کاربر : باکمترین هزینه سرنوشتان را رقم  برنید!!!برای اطلاعات بیشتر رو عکس ها کلیک کنید.






چهارشنبه 19 مهر 1391 - 10:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 3 کاربر از 3digheh به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: sara / nazi / sana /
maybody آفلاین



ارسال‌ها : 1143
عضویت: 14 /1 /1391
محل زندگی: میبد
سن: 24
تشکرها : 1916
تشکر شده : 2620
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
من خدای سوتی ام ...
از کدومش براتون بگم؟؟؟ از سوتی های کاری یا سوتی های تو کلاس یا سوتی های تو جمع های دوستانه؟؟؟
تقریبا دو ماه پیش بود، برای اسکیس ارشد، رفته بودم تهران، برای هوا خوری و روحیه گرفتن یه سر رفتم پیش دوستان، تو دفترشون نشسته بودم، داشتم با بچه ها گرم میگرفت، یکی دیگه از دوستان زنگ زد، سوال پرسید، داشتم با تمام حس سوالشو جواب میدادم، تو همین حین هوس کردم شربتمو هم بخورم، ازین قاشق بلندا توش بود، ازین قاشقایی که بعضیاش نی هم هست، البته اون پلاستیکی بود و اونایی که نی هم هست، کریستاله ... بگذریم ... تو یه دنیای دیگه بودم که شربتو به هم زدم و به خیال خودم که این قاشق از همون قاشقاست، ته قاشق رو کردم تو دهن و هرچی زور زدم شربتی بالا نیومد ... همین لحظه بچه ها هم که هواسشون به من بود ... ترکیدند ...
یادش به خیر ....

امضای کاربر : منتظر نمان پرنده ای بیاید و پروازت دهد , در پرنده شدن خویش بکوش! دکتر شریعتی
پنجشنبه 20 مهر 1391 - 22:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 7 کاربر از maybody به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: sara / shima22 / sana / elham20 / shilan / alirezaa / goli /
nazi آفلاین



ارسال‌ها : 1241
عضویت: 28 /1 /1391
محل زندگی: بوشهر
سن: 22
شناسه یاهو: radn68
تشکرها : 1303
تشکر شده : 1558
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
صدیقه جون خوندمش یادیه چیزی افتاد
موقعی که میرفتیم براگواهینامه باآبجیم ازهفت صبح میرفتیم که بعدمن آبجیم بشینه...اسم اونی که رانندگی نشونمون میدادپیمان مرادی بود...خلاصه
تویه خیابون خلوت داشتیم میرفتیم کلی گنجشک نشسته بودمنم دنده 3میرفتم آقای مرادی داشت حرف میزد که من یدفعه فرمون ماشینوول کردم دودستی زدم توی سرمو گریه...کشتمش!!!خلاصه من گریه میکردم ونگاه پشت سرم...پیمان مرادی هم فرمونو گرفته بوددادمیزدبگیرش....خلاصه که من وقتی فرمونوگرفتم ماجراروگفتم اینقدبهم خندیدن...پیمان مرادی میگفت گنجشکه رفته من میگفتم نه.دورزدیم برگشتیم تا مطمئن شدم اتفاقی نیفتاده
ولی بعدش بهم گفت بازم توخوب تونستی ادامه بدی...میگفت یه خانومی یه گربه روزیرکرده بودبعدش بیهوش شدوقتی هم به هوش اومد گریه میکردو آخرش نتونست ول کرد

امضای کاربر : امروز یکی از لبخندهایت را به غریبه ای هدیه کن! این لبخند شاید تنها طلوعی باشد که او در تمام روز خواهد دید
یکشنبه 23 مهر 1391 - 18:50
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از nazi به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: maybody / 3digheh /
3digheh آفلاین



ارسال‌ها : 2455
عضویت: 16 /2 /1391
محل زندگی: تــــبریــــز
سن: 29
تشکرها : 2844
تشکر شده : 4889
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
یکی تعریف میکرد یه دوست داشتم به اسم ارش که اخر سوتی بود...اصلا شک ندارم خدایی سوتی یونان باستانم همین آرش بود
میگه یه بار تو مراسم خاک سپاری پدربزرگ ارش بودیم ...همه غمگین و...عمه ای آرشم که داشت خودشو میکشت وکلی گریه زاری میکرد
این ارش اومد دلداریش بزنه ویه حرفی بزنه که یکم آرومش کنه
اومد بجا اینکه بگه مرگ حق زیاد خودتو اذیت نکن.
گفت عمه جون حقش بودخودتو اذیت نکن..........
یارو تعریف میکرد ملت به زور خودشون ونگه داشتن

امضای کاربر : باکمترین هزینه سرنوشتان را رقم  برنید!!!برای اطلاعات بیشتر رو عکس ها کلیک کنید.






چهارشنبه 03 آبان 1391 - 18:04
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 6 کاربر از 3digheh به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: nazi / sara / shima22 / sana / elham20 / alirezaa /
3digheh آفلاین



ارسال‌ها : 2455
عضویت: 16 /2 /1391
محل زندگی: تــــبریــــز
سن: 29
تشکرها : 2844
تشکر شده : 4889
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!

دیدم یه شماره غریب اس ام اس داده
" سلام آقا خوشگلـــه ، با من دوست میشی ؟ "
با خودم گفتم حتما باز مريم داره با یه شماره غریب امتحانم می کنه
بی خیال هم که نمیشه زدم
" نه .. لطفا مزاحم نشید ، من دوست دخدر دارم .. رابطمم باهاش خیلی خوبه "
زد :
" جدا ؟؟ چه پسر با معرفتی ! کاشکی با من دوست میشد این آقا پسر ، اسمش چیه حالا ؟ "
زدم مريم و گفتم دیگه هم اس ام اس ندید لدفن
زد :
" حالا خیلی هم جـَو فردین بازی و معرفت نگیرتت بابا ! پدرتــم ، این شماره ی همکارمه ، خواستم بگم من گوشیم خاموش شده , خواستی بیای دنبال ماشین به این زنگ بزن
من کافه ی بغل ادارم ،
راجع به مريم خانومم اومدم خونه مفصل به خدمتت می رسم !


منبع:یه بنده خدایی

امضای کاربر : باکمترین هزینه سرنوشتان را رقم  برنید!!!برای اطلاعات بیشتر رو عکس ها کلیک کنید.






پنجشنبه 04 آبان 1391 - 11:05
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 6 کاربر از 3digheh به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: maybody / nazi / sara / sky-girl / sana / taha /
maybody آفلاین



ارسال‌ها : 1143
عضویت: 14 /1 /1391
محل زندگی: میبد
سن: 24
تشکرها : 1916
تشکر شده : 2620
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
با ماشين داشتيم با
رفيق مون ميرفتيم كه يه ماشين بوق زد منكه پشت فرمون بودم پرسيدم كي بود
بوق زد رفيق ما كه استرس داشت که نکنه جاده رو اشتباهي بريم، خيلي جدي گفت برو ولش
كن با يه خر ديگه بود با ما نبود ...
منبع: غضنفر

امضای کاربر : منتظر نمان پرنده ای بیاید و پروازت دهد , در پرنده شدن خویش بکوش! دکتر شریعتی
پنجشنبه 04 آبان 1391 - 22:29
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 3 کاربر از maybody به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: 3digheh / sara / taha /
maybody آفلاین



ارسال‌ها : 1143
عضویت: 14 /1 /1391
محل زندگی: میبد
سن: 24
تشکرها : 1916
تشکر شده : 2620
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
تازه کامپیوتر خریده
بودیم حدودا سال 78 بود، تقریبا هیچی ازش سر در نمی اوردیم،ویندوزمون به هم
ریخت و واسه نصب ویندوز کل سیستمو (از کیس تا مانیتور و کیبور،موس..) و با
خودمون بردیم تا واسمون عوض کنه!

یه دو سه باری این برنامه تکرار شد! نامرد سوژه خندش شده بودیم...
منبع: یه غضنفر دیگه

امضای کاربر : منتظر نمان پرنده ای بیاید و پروازت دهد , در پرنده شدن خویش بکوش! دکتر شریعتی
پنجشنبه 04 آبان 1391 - 22:31
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 5 کاربر از maybody به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: nazi / sara / sana / taha / alirezaa /
3digheh آفلاین



ارسال‌ها : 2455
عضویت: 16 /2 /1391
محل زندگی: تــــبریــــز
سن: 29
تشکرها : 2844
تشکر شده : 4889
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
سوتی ملــــــــــــــــــی:

بالای خودپرداز اخطاریه چسبوندن :
به علت کلاهبرداریهای انجام شده از افراد بی سواد،از این افراد تقاضا میشود کارت خود را به دیگران جهت برداشتن یارانها واگذار نکنند!!!
دستشون برای این هشدار بجا درد نکنه @@@ والا به خدا!!




امضای کاربر : باکمترین هزینه سرنوشتان را رقم  برنید!!!برای اطلاعات بیشتر رو عکس ها کلیک کنید.






سه شنبه 09 آبان 1391 - 17:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از 3digheh به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: sara / taha /
nazi آفلاین



ارسال‌ها : 1241
عضویت: 28 /1 /1391
محل زندگی: بوشهر
سن: 22
شناسه یاهو: radn68
تشکرها : 1303
تشکر شده : 1558
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
چندروزپیش باعلیرضارفته بودیم خرید،ظهرداشتم بهش فکرمیکردم بابام گفت بروچایی درست کن منم رفتم کتری روگذاشتم،فلاکس روشستم...چایی خشکم ریختم صبرکردم آب جوش بیاد...آبجوش روکه خالی کردم
خواستم سرفلاکس روببندم بگین چیکارکردم نمکدونوبرداشتم  به جا سرفلاکس نمک ریختم توچایی..........

امضای کاربر : امروز یکی از لبخندهایت را به غریبه ای هدیه کن! این لبخند شاید تنها طلوعی باشد که او در تمام روز خواهد دید
شنبه 20 آبان 1391 - 13:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از nazi به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: sara /
shahin آفلاین



ارسال‌ها : 228
عضویت: 11 /6 /1391
محل زندگی: کرج
شناسه یاهو: bestboy.shahin2yahoo.com
تشکرها : 18
تشکر شده : 300
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
سوتی زیاد دادم هرچی فکرشو کنی

دوشنبه 22 آبان 1391 - 00:34
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
behzad آفلاین



ارسال‌ها : 3
عضویت: 24 /8 /1391
محل زندگی: kerman
شناسه یاهو: behzad_666_2010@yahoo.com
تشکرها : 3
تشکر شده : 6
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
این خاطره مال دوران دبیرستانمه اون موقع ها چون فاصلمون تا مدرسه دور بود با دوچرخه به مدرسه میرفتم یه روز که خواب مونده بودم با عجله دوچرخمو برداشتمو رکاب زنون بسوی مدرسه را افتدم نزدیکای مدرسه تو پاهام احساس سرما کردم بله   دمپایی پام بود اونم دمپاییهای دستشویی. 


چهارشنبه 24 آبان 1391 - 20:41
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 4 کاربر از behzad به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: maybody / sara / sana / goli /
arezu آفلاین



ارسال‌ها : 1
عضویت: 24 /8 /1391
محل زندگی: دزفول

تشکر شده : 2
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
سلام دوستان من روزی ک سوتی ندم شب نمیشه از این موضوع ناراحتم اخه بدونه فکر هر چی تو دلمه میگم

چهارشنبه 24 آبان 1391 - 21:04
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از arezu به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: maybody / eisa /
shima22 آفلاین



ارسال‌ها : 1668
عضویت: 23 /8 /1391
محل زندگی: mashhad
سن: 20
تشکرها : 1144
تشکر شده : 1632
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
یادمه ترم یکم سر کلاس ترسیم فنی بودیم استاد دو تا دتایل کشید گفت یکی رو انتخاب کنید بکشید به فاصله 30ثانیه گوشیش زنگ خورد داشت میرفت بیرون کلاس جواب بده گفت نه دو تاشو بکشید پاشو گذاشت بیرون تقریبا با صدای بلند گفتم ببین حالا که میخواد بره حرف بزنه به ما میگه دو تا شو بکشین همون جا استاد سر شو  آورد تو گفت نخیرم حتما لازم بوده که گفتم دو تاشو بکشین بعدم رفت منه آیکیو حواسم نبود ممکن پشت در باشه خدای سوتیم آبروم رفت

امضای کاربر : در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست
و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست..
پنجشنبه 25 آبان 1391 - 00:10
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 4 کاربر از shima22 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: maybody / sara / negar_v / goli /
maybody آفلاین



ارسال‌ها : 1143
عضویت: 14 /1 /1391
محل زندگی: میبد
سن: 24
تشکرها : 1916
تشکر شده : 2620
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
سوتی شیما خانوم رو خوندم، یاد یه سوتی توی درس ترسیم فنی، ترم اول کاردانی افتادم ...
هنوز تازه دانشجو شده بودیم، استاد این درس هم خیلی جوون بود و من باهاش خیلی مشکل داشتم، یه روز سرکلاس که خوب سرگرم کارام بودم، یهو نگاه کردم دیدم این استاده سر میزش نیست، منم یه نگاهی انداختم سر هیچکدوم از میزا هم ندیدمش، و به خیال این که استاد تو کلاس نیست، با صدای بلند به میز کناریم گفتم: بابا این جوجه استاد هم شورشو در آورده هاااا ... چه چرت و پرتایی میگه بکشیم .... یهو  دیدم همه دارن با تعجب منو نگاه میکنند، وسط همین نگاه ها نگاه خشم آلود استادو هم دیدم، چشتون روز بد نبینه، چشمام یه لحظه سیاهی رفت ...
یعنی خیلی دیگه جلو خودش رو گرفت که گفت آقای فلانی، یه منفی میذارم و 2 نمره از پایان ترمت کم میکنم ... و منو ننداخت بیرون ...
البته بگم که به خودم که اومدم، گفتم استاد، من استاد فلان درسو میگفتماااا ... شما رو نمیگفتم ...
اوه اوه اوه ... دنیایی بوداااااااااا ...
تا آخر ترم هر جلسه کنتاکتمون بیشتر میشد، آخرشم نمیدونم چه جوری این درس رو پاس کردم ...

امضای کاربر : منتظر نمان پرنده ای بیاید و پروازت دهد , در پرنده شدن خویش بکوش! دکتر شریعتی
پنجشنبه 25 آبان 1391 - 00:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از maybody به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: sara / sana /
maybody آفلاین



ارسال‌ها : 1143
عضویت: 14 /1 /1391
محل زندگی: میبد
سن: 24
تشکرها : 1916
تشکر شده : 2620
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
نقل قول از arezu
سلام دوستان من روزی ک سوتی ندم شب نمیشه از این موضوع ناراحتم اخه بدونه فکر هر چی تو دلمه میگم

ناراحت نباش، این موضوع همه گیره ... تو هم مثل ما بیا و با شهامت تمام، چندتاشو تعریف کن دور هم بخندیم ...

امضای کاربر : منتظر نمان پرنده ای بیاید و پروازت دهد , در پرنده شدن خویش بکوش! دکتر شریعتی
پنجشنبه 25 آبان 1391 - 00:22
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
shima22 آفلاین



ارسال‌ها : 1668
عضویت: 23 /8 /1391
محل زندگی: mashhad
سن: 20
تشکرها : 1144
تشکر شده : 1632
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
این سوتی رم چند روز پیش دادم با دوستم رفته بودم نمایشگاه کتاب یکشنبه بود خواستم کتاب بگیرم فروشنده که یک مرد تقریبا مسن بود گفت خانم کارت ها نمیخونه خط ها خرابه گفت برین اون روبه رو فلان غرفه مسعولش دو تا مردن دارن سیگار میکشن برین به اونا اعتراض کنین بعد من حین خم شدن که میخواستم کتابایی که قبلا خریده بودم بردارم رو به دوستم گفتم (با لهجه داوود تو دزد و پلیس) بیا بریم جوری چکش میزنم جوووووووری چکششش میزنم بره بچسبه سالن عطار یکدفعه مرده که اصلا حواسم بهش نبود زد زیر خنده منم آیکیو به دوستم گفتم کی اینو قلقلک داد که این بار پسرش منفجر شد تازه از خنده ی دوستم فهمیدم  چه گندی زدم و طبق معمول بلند گفتم

امضای کاربر : در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست
و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست..
پنجشنبه 25 آبان 1391 - 00:40
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 5 کاربر از shima22 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: maybody / sara / shilan / alirezaa / negar_v /
3digheh آفلاین



ارسال‌ها : 2455
عضویت: 16 /2 /1391
محل زندگی: تــــبریــــز
سن: 29
تشکرها : 2844
تشکر شده : 4889
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
نقل قول از maybody
نقل قول از arezu
سلام دوستان من روزی ک سوتی ندم شب نمیشه از این موضوع ناراحتم اخه بدونه فکر هر چی تو دلمه میگم

ناراحت نباش، این موضوع همه گیره ... تو هم مثل ما بیا و با شهامت تمام، چندتاشو تعریف کن دور هم بخندیم ...



راس میگه داش مجید بیا با شهامت تعریف کن تا روح مام شاد شه

امضای کاربر : باکمترین هزینه سرنوشتان را رقم  برنید!!!برای اطلاعات بیشتر رو عکس ها کلیک کنید.






پنجشنبه 25 آبان 1391 - 10:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
maybody آفلاین



ارسال‌ها : 1143
عضویت: 14 /1 /1391
محل زندگی: میبد
سن: 24
تشکرها : 1916
تشکر شده : 2620
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
یکی دو ماه پیش ... یه سوتی دادم که پت و مت هم ازین کارا نمیکنن ...
تو ماشین دوستم که تو کار پیمونکاریه نشسته بودیم داشتیم میرفتیم یه جایی (یوخده عجله هم داشتیم) بعد تو همون حین باباش زنگ زد که یه فرغون از سر ساختموناش میتونه بیاره یا نه، از شانس بدمون باباشم همین الآن مسخواست فرغونو؟؟ اونم میخواست روی بابا رو زمین نندازه گفت آره ... الآن میرم میارم ...
دیگه تصمیم گرفتیم سریع بریم سر نزدیک ترین ساختمونی که داشت میساخت ... یاد آور میشم که ماشین دوستم پراید بود ...
خلاصه رسیدن دم ساختمان همانا و شروع برنامه پت و مت همانااااا ...
اول از همه که کلید رو نتونست پیدا کنه ... دوتاییمون هم لباسامون برای بالا رفتن از در نامناسب بود ... بالاخره به هر زور و ضربی بود رفت بالا و در رو باز کرد ...
فروغون رو آوردیم کنار ماشین ... اول گفتیم، مقوا پیدا کنیم بذاریم رو سقف و فرغون هم بذاریم روش ... بعد گفتیم بابا چه کاریه میذاریم صندوق عقب ... در صندوق عقب رو که باز کردیم، دیدیم ای داد بی داد پتو گذاشته توی صندوق، از گذاشتن فرغون توی صندوق عقب منصرف شدیم ...
بعد دو تایی یه نگاه به هم دیگه انداختیم و مثلا یه جرقه زد به ذهنمون، بدو بدو تو این ساختمون و اون ساختمون گشتیم دنبال طناب که دسته های فرغون ربون بسته رو ببندیم به عقب ماشین تا فروغون دنبال ماشین بیاد ... اومدیم ببندیم فرغونو یخو به ذهنمون خورد که خب فرغون اگه چپ شد چی؟؟؟ همه مردم که بهمون میخندن ...
دوباره ایده سقف و مقوا برگشت ... بدو تو این ساختمون و اون ساختمون دنبال مقوا ... بعد کلی کلنجار رفتن دیدیم نه خیر نمیشه ... حالا عجله هم داریم و دیرمون شده ... دیگه مخه قد نمیده ... گفتیم چاره ای نیست صندوق عقب که پره پس فرغون رو میذاریم رو صندلی های عقب ماشین ... هرچی فرغون و کج و راستش کردیم این فرغون رو صندلی عقب بشین نبود که نبود ...
دیگه گفتم بابا بیا بریم ... که گفت خب ول کن ... بیا فرغون رو بذاریم روی پتو تو صندوق عقب، فوقش میدیم میشورن دیگه ... دلو زدیم به دریا که فروغونو بذاریم بالا ... فرغونو بلند کردیم که یهووووووووووو به خودمون اومدیم ...
گفتم بابا چه قل مرادیم بودیماااااااااااا ... خوب مثل دو تا مهندس باسواد، پتو رو میذاشتیم صندلی عقب و فروغون میذاشتیم صندوق عقب ... این همه تو این ساختمونو اون ساختمون دنبال طناب و مقوا گشتن هم نمیخواست ...
فقط خدا رو شکر کسی اونجاها نبود که بهمون بخنده ... ولی بجاش خودمون آبروی خودمونو بردیم، همه شهر میدونند که ما همچین سوتی دادیم ... 
این بود داستان پت و مت بازی ما ... و شاهکار فکریمون توی ابداع روشهای حمل فرغون با ماشین پرایدی که تو صندوق عقبش پتو گذاشته ... :49:

امضای کاربر : منتظر نمان پرنده ای بیاید و پروازت دهد , در پرنده شدن خویش بکوش! دکتر شریعتی
یکشنبه 12 آذر 1391 - 23:24
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 10 کاربر از maybody به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shima22 / 3digheh / mehrsa / taha / nazi / shilan / alirezaa / faranak68 / goli / eisa /
shima22 آفلاین



ارسال‌ها : 1668
عضویت: 23 /8 /1391
محل زندگی: mashhad
سن: 20
تشکرها : 1144
تشکر شده : 1632
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
من انقدر سوتی میدم دیگه خجالت میکشم تعریف کنم

امضای کاربر : در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست
و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست..
یکشنبه 12 آذر 1391 - 23:29
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از shima22 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: maybody /
mehrsa آفلاین



ارسال‌ها : 716
عضویت: 22 /6 /1391
محل زندگی: tehran
سن: 19
شناسه یاهو: saba-f8_2000@yahoo.com
تشکرها : 497
تشکر شده : 774
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
وای دمتون گرم خیلی خندیدم شادم کردین البته ببخشیدا ولی نتونستم جلو خندمو بگیرم

امضای کاربر : کسی باش که عمری با تو بودن، یک لحظه ؛

و لحظه ای بی تو بودن، یک عمر باشد .


یکشنبه 12 آذر 1391 - 23:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از mehrsa به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: maybody /
maybody آفلاین



ارسال‌ها : 1143
عضویت: 14 /1 /1391
محل زندگی: میبد
سن: 24
تشکرها : 1916
تشکر شده : 2620
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
نقل قول از mehrsa
وای دمتون گرم خیلی خندیدم شادم کردین البته ببخشیدا ولی نتونستم جلو خندمو بگیرم
تشکر زدن برای اونایی که بهشون خندیدی واجبه هاااااااااا .... تشکر بزن که راضی باشن .. والا اون دنیا یقتو میگیرن ...
مهرسا خانم دستت به تشکر نمیره هااااااااا ... چرا؟؟؟؟

امضای کاربر : منتظر نمان پرنده ای بیاید و پروازت دهد , در پرنده شدن خویش بکوش! دکتر شریعتی
یکشنبه 12 آذر 1391 - 23:44
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
maybody آفلاین



ارسال‌ها : 1143
عضویت: 14 /1 /1391
محل زندگی: میبد
سن: 24
تشکرها : 1916
تشکر شده : 2620
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
نقل قول از shima22
من انقدر سوتی میدم دیگه خجالت میکشم تعریف کنم


خجالت نداره که ... خودتو خالی کن ... اینا همه پر از سوتی هستند ... اتفاقا اونایی که کمتر سوتی دارن برای تعریف کردن، یعنی کل زندگیشون سوتیه و خودشونم هنوز نفهمیدن ... بازم خدا رو شکر ماها میفهمیم سوتیه ... وای به حال اونایی که حتی نمیفهمن و نمیخوان قبول کنند که سوتی میدن ...
اعتماد به نفسو حال کردین؟؟؟
همچین اعتماد به نفسی داریم که را به را سوتی میدیم ...

امضای کاربر : منتظر نمان پرنده ای بیاید و پروازت دهد , در پرنده شدن خویش بکوش! دکتر شریعتی
یکشنبه 12 آذر 1391 - 23:47
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از maybody به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: shilan /
shima22 آفلاین



ارسال‌ها : 1668
عضویت: 23 /8 /1391
محل زندگی: mashhad
سن: 20
تشکرها : 1144
تشکر شده : 1632
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
باشه میگم
خونه ما نزدیک مامان بزرگمه چند وقت پیش خالم زنگ زد که من هر چی زنگ میزنم خونه مامان کسی بر نمیداره نگران شدم برین بهش سر بزنید پسر خاله کوچیکمم خونه ما بود من و اون حاضر شدیم بریم به مادر بزرگم سر بزنیم رفتیم هر چی زنگ زدیم کسی جواب نداد خونشون آخر یک کوچه شخصی پهنه که حالت پارکینگ داره خلاصه به پسر خالم گفتم برو بالا دیوار یکم به من نگاه کرد گفت من نمیتونم میرم پسر مغازه بغلی رو صدا میکنم اون یک بار دیگه هم رفته بالا رفت اون نبود برگشته بود خودشم نمیرفت بالا دیوار منم خیره سوپر ومن بازی در آوردم گفتم خودم میرم به هر جون کندنی بود رفتم بالا در حالا نه میتونستم بر گردم نه بپرم اون ور داشتم دیوانه میشدم یک دفعه دیدم پسر مغازه بغلی اومد تو کوچه تا منو دید چشماش گرد شد حالا اومده میگه بیا پایین خودم میرم من  گفتم نه ممنون جام خوبه منم داشتم از خجالت آب میشدم چرت و پرت میگم وقتی هول میشم گفت خوب شما که رفتی بالا بپر اون ور دیگه منم  هول شدم گفتم اخه وقتی میومدم بالا نمیدونستم ارتفاع این ور انقدر زیاده(یکی نیست بهم بگه ارتفاع دو طرف یکیه)پسره که نشسته بود زمین سرخ شده بود از خنده پسر خالمم بدتر منم از خجالت سرخ شده بودم داشت اشکم در میومد که مامان بزرگم که از قرار معلوم بیرون بوده اومد تا منو اون بالا دید زد زیر خنده که مامان جان خوش میگذره اون بالا زود بیا پایین منم گفتم خوب درو باز کنید یک نردبون برام بیارید بیام پایین با کلی خنده رفتن آوردن منم با غرور اومدم پایین بعدم گفتم دیدین تونستم از رو دیوار بیام تو حیاط ......تا یک ماه سوژه خنده خانواده بودم حتی نمیتونم از جلوی مغازه بغلی رد بشم  دیگه میان بر میزنم  

امضای کاربر : در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست
و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست..
دوشنبه 13 آذر 1391 - 00:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 10 کاربر از shima22 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: 3digheh / maybody / mehrsa / taha / nazi / elham20 / shilan / alirezaa / negar_v / eisa /
3digheh آفلاین



ارسال‌ها : 2455
عضویت: 16 /2 /1391
محل زندگی: تــــبریــــز
سن: 29
تشکرها : 2844
تشکر شده : 4889
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
یکی از سوتی های دوران دبیرستان(هنرستانی ام من) من:

سر کلاس برنامه نویسی نشسته بودیم(کامپیوتر خوندم تو هنرستان)

بعد معلممون که آقام بود داشته حرف میزد ونمیدونم چی شد بحث کشید به سمت فلسفه واینا

رو کرد به سمت ما و گفت  ببینید بچه ها انسان یه حیوان ناطق هستش!!!!!!

آقا چششون روزبد نبینه نه گذاشتم نه برداشتم با یه صدای رسا گفتم پس دقیقا الان تو کلاس 16 تا حیوان ناطق وجود داره(15 تا ما +1 معلم)
 
من :)
بچه ها:)))))))))))))))))
معلم:O
سازمان همایت از نخبه گان کشور:}
جمعی از حیوانات ناطق:"


امضای کاربر : باکمترین هزینه سرنوشتان را رقم  برنید!!!برای اطلاعات بیشتر رو عکس ها کلیک کنید.






دوشنبه 13 آذر 1391 - 09:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 6 کاربر از 3digheh به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: maybody / mehrsa / shima22 / taha / goli / ahoora2 /
3digheh آفلاین



ارسال‌ها : 2455
عضویت: 16 /2 /1391
محل زندگی: تــــبریــــز
سن: 29
تشکرها : 2844
تشکر شده : 4889
اعتراف صمیمانه سوتی ها!!!
اندر حکایت منو دوست انشتینم دیروز عصر:

صدای تلفن خونه:زینننننننننننننننننننننننننننننگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
من:بله؟
دوستم:سلام کجایی؟
من:) پشت فرمون
 دوستم:o  دیونه ماشین خریدی؟؟؟ترسیدی شیرینی بخوایم نگفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من
 دوستم:حالا چی خریدی؟؟؟؟
................................................................................................................................
من :o
دوستم بعد فهمیدن سوتی شاخ دارش :))))
انشتین:"
فرار مغزها:(

(ینی یه دیوار بتنی میخواستم اونجا باشه که من گازبزنم....آخه خدایااااااااااااااااااااااااااااا ما چه ظلمی کردیم که با اینا مارو به امتحان میکشی)

یعنی با اینا ماشدیم 70میلیون نفراااااااااااااااااا



امضای کاربر : باکمترین هزینه سرنوشتان را رقم  برنید!!!برای اطلاعات بیشتر رو عکس ها کلیک کنید.






سه شنبه 14 آذر 1391 - 13:03
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 5 کاربر از 3digheh به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: maybody / taha / shima22 / shilan / alirezaa /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :